تبليغاتX
دانشجویان ادبیات انگلیسی دانشگاه رازی 86 در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد عشق ها می میرند رنگ ها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ...دست نخورده به جا می مانند JavaScript Codes
به نام خداوند گسترده مهر مهر افروز

 

امروز ما چهار نفری(امین-یزدان-کورش-علی-) رفتیم یه کم بگردیم بلکه حوصله ای که سررفته برگرده و دوباره یه کم شاد بشیم.به هر حال روز خوبی بود

بیشتر وقت قدم زدیم و حرف زدیم.بیشتر بحث ما این بود که چرا انقدر امتحانات باید الکی عقب بیفته.

امروز نمی دانم چرا یزدان و کورش زیادی حالشان خوب بود.

چون از فرنی و کیک گرفته تا شیر کاکائو برای ما خریدن و به قول ادبا این از عجایب روزگار است.

علی هم امروز فقط به فکر خریدن لباس بود که خدا را شکر آخرش خرید.

دیگه داشتیم یواش یواش آماده برگشتن می شدیم که یزدان پیشنهاد داد بریم یه سر به دکتر ندیمی بزنم.که واقعا پیشنهادی اساسی و به موقعی بود.ما هم با شوق زیاد رفتیم.

. .

باور نمی کنید که چه دقایق خوب و خوشی را توی مطب دکتر ندیمی به سر کردیم.که من از همینجا به نمایندگی از بقیه بچه ها از دکتر ندیمی تشکر می کنم که

واقعا خیلی خیلی ما را تحویل گرفتن و فعل مهمان نوازی را به معنای واقعی صرف کردن.من و یزدان از مطب دکتر ندیمی خیلی خیلی خوشمان آمد چون همه چیز آنجا رنگ قرمز داشت حتی شوفاژ و در کل ایول پرسپولیس .

دور هم قهوه ای خوردیم و از مسایل روز کمی صحبت کردم.دکتر ندیمی میگفت که ماتوی مطب ایشان کلاس علمی و کار گروهی برگزار کردیم و ما هم می خندیدیم به اینکه چه قدر بی خیال درس و ... هستیم.

 

دکتر ندیمی مشغول درمان بیماران بود و بعد از اتمام کار دوباره پیش ما می آمد و میگفتیم و می خندیدیم.

درنهایت با گرفتن چند عکس خداحافظی کردیم و برگشتیم.

خلاصه امروز روز خوبی بود چون دوباره دور هم جمع شدیم و از همه مهمتر با دکتر ندیمی دیداری تازه کردیم و لحظات خوبی را با هم داشتیم.

این هم عکس یادگاری که با هم گرفتیم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386time 19:6  by Amin Davoudi | 

هدف از نوشتن این مطلب فقط اینه که خود ما خاطره خوب با هم بودنمان را یه جایی داشته باشیم و تا هروقت که این مطلب را می خوانیم به یاد خاطرات خوش با هم بودنمان باشیم.ضمنا شاید برای شما هم جالب باشه که بخوانید و ببینید ما چقدر با هم صمیمی هستیم. و از این لحظات جوانی به خوبی داریم استفاده میکنیم. شاید رو شما هم تاثیر گذاشت تا روابط خودتان را با دوستانتان فقط محدود به کلاس درس نکنید.

 

 

روز سه شنبه صبح وقتی که مثلا داشتم درس می خواندم شنیدم که قراره امتحانات روز چهار شنبه لغو بشه.فورا به کورش زنگ زدم ماجرا را گفتم.ولی باور نکرد.

تا اینکه بعد از ظهر اخبار استان گفت که امتحانات لغو شده.بعد از شنیدن خبر سیل تماسها به من سرازیر شد که همه یک مضمون داشت، در اقدامی ناگهانی کورش آریایی افراد ذیل را به یک شب مهمانی در خانه شان دعوت کرده:

1-     مسلم

2-     امین

3-     یزدان

4-     علی

 

خلاصه مسلم با ماشین من و علی  را برد به خانه کورش خان.وقتی رسیدیم یزدان اونجا بود و نصف خوراکیهای ما را هم خورده بود.

خلاصه از ساعت 8 برنامه ما شروع شد به خدا تا صبح بیدار بودیم.اصلا نخوابیدیم.  انقدر خوش گذشت که نه تنها شب خانه کورش ماندیم بلکه فردا ناهار هم اونجا بودیم.

 

من گیتار میزدم   و همه با هم می خواندیم.که به گفته همه بچه ها بهترین لحظات اون شب همین ساز و آواز بود.از هر سبکی خواندیم.یزدان تنها کسی بود که همه آهنگ ها را با من همخوانی کرد که انصافا صداش هم خیلی قشنگه. مسلم،علی، و کورش هم هرکدام چندین آهنگ را با من خواندن.جالب این بود که جریمه کسی که یک آهنگ  را بلد نبود این بود که ازبقیه باید فیلم میگرفت.گیتار و آواز را تا ساعت 12 شب ادامه دادیم چون بعدش اگر می خواستیم ادامه بدیم احتمالا کارمان به دعوا با همسایه ها می کشید

 

تفریح بعدی ما play station بود. play station مال نیما بود.نیما داداش منه فقط 5 سالشه. به هزار بدبختی گولش زدم و یک شب play station را ازش قرض گرفتم.

فقط خدا بدانه مسلم و کورش چقدر بازی کردن . وقتی اون دو تا بازی میکردن من و یزدان و علی هم آهنگ های ملایمی را می خواندیم.بعضی وقتها هم به موسیقی لایت گوش می دادیم. خلاصه انقدر فوتبال بازی کردیم که دیگه خسته شدیم.دقیقا تا ساعت 4 شب play station بازی کردیم. مسلم و کورش انقدر بازی کردن که دیگه دستهاشان توان فشار دادن دکمه ها را نداشت.

 

در تمام طول مدت شب هم انقدر خوراکی خوردیم که فردا برای جمع کردن پوست خوراکیها دو تا نایلون بزرگ پر شد. البته با وجود اون همه خوراکی و به خصوص لواشک هایی که من خریده بودم یکی هم خودم نخوردم. چون نبود که بخورم. آره به راحتی علی همه را دزدیده بود و خورده بود و پوسهاش را تو جیبش قایم کرده بود.

 

اما نزدیک ساعت 5 صبح بود که یزدان گفت حیاط خانه پر از برف شده.حیفمان آمد که نریم بیرون.خلاصه تو حیاط خانه کورش 20 دقیقه وایسادیم و چند تا عکس گرفتیم.ولی انقدر سرد بود که یخ کردیم و برگشتیم تو خانه.

 

بعد که برگشتیم توی خانه یزدان طرح خوبی داد. همه دور بخاری جمع شدیم و هر کس یه پتو به خودش پیچیده بود.بخاری که چه بگم اسمش فقط بخاری بود چون فشار گاز انقدر کم بود که گرمای خیلی کمی داشت.

 

قرار شد که هر کس، به ترتیب، از شاعر مورد علاقش شعری بخوانه.

 

مسلم دیوان شمس. یزدان فروغ فرخزاد.علی حافظ.من و کورش هم اخوان.

 

یه ساعتی شعر خواندیم . بعدش شروع کردیم به ضبط کردن یه برنامه. حتما پیش خودتان می گید ضبط یه برنامه ساعت 7 صبح؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آره ما فقط برای اینکه یه کم بخندیم(آخه نیست اصلا نخندیده بودیم) یه برنامه ساختگی مثلا تلویزیونی را اجرا کردیم وضبط کردیم.ولی بعدا که بهش گوش دادیم چیزی جز مسخره بازی توش نبود.انقدر خندیدیم که هرکس یه طرف افتاد.هیچ کدام از ما نفهمیدیم کی خوابمان برد.بعد از یه شب کامل بیدار بودن که تا نزدیکهای 8 صبح طول کشید خوابیدیم.ولی فقط 2 ساعت یعنی 10 صبح بیدار شدیم.

البته من آخرین نفری بودم که بیدارشدم.بقیه یه 10 دقیقه ای زود تر بیدار شده بودند و یه نکته جالب میگن که اونم اینکه من تو خواب داشتم به شدت می خندیدم.ولی بچه ها فکر کردن من بیدارم.کورش و مسلم میگن که به من گفتند: بسه دیگه بلند..... شو کم بخند..... آخه دوباره شروع کردی.......امین

که من جوابشان را ندادم بعد که آمدن پیش من فهمیدن که  من کاملا خوابم.

 

خلاصه وقتی من بیدار شدم این را که تعریف کردن دوباره انقدر خندیدیم که ....

 

ساعت نزدیکه 11 شد خواستیم برگردیم که مسلم رفت ماشین را روشن کنه که گفت انقدر خیابان ها یخ زدن و سر شدن که ماشین حرکت دادن خطر داره.

 

این حرف مسلم بیشتر از همه کورش و یزدان را خوشحال کرد چون قبلش هر چی گفته بودن ظهر هم اونجا باشیم ما قبول نکرده بودیم.آخرش ناهار هم ماندیم.

خانه کورش غیر از ما 5 نفر هیچ کس نبود پس بچه ها گفتن از بیرون پیتزا ، کباب یا یه غذای حاضری بخرن که من گفتم حق ندارین چون می خوام آشپزی کنم.چنان غذایی برای همه درست کردم که تا آخرش را خوردن.

برنج، سیب زمینی سرخ کرده، سالاد، و......البته یزدان هم طبق معمول غذای مورد علاقش یعنی خورشت کرفس با خودش آورده بود

 

بعد از ناهار هم یواش یواش آماده شدیم و هرکس برگشت سر خانه زندگی خودش. 

در کل یکی از بهترین شبهای عمر ما بود که امیدوارم یه روزی دوباره تکرار بشه.

این عکس را ساعت ۵ صبح تو حیاط خانه کورش گرفتیم.دوربین را تنظیم کردیم و بعد از ۱۰ ثانبه که اتوماتیک خودش عکس گرفت از شدت سرما دویدیم توی خانه.نکته جالب اینه که هیچ کس یادش نبود دوربین را بیاره تو خانه و همونجا ماند تا صبح.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386time 20:50  by Amin Davoudi | 

مراسم نکوداشتی برای استاد شهرام ناظری شواليه‌ي کرمانشاهي آواز ايران در کرمانشاه برگزار شد.در این مراسم که با حضور بزرگان فرهنگ و موسیقی برگزار می شد.ميرجلال‌الدين کزازي سخنراني كرد؛ علي اكبر مرادي تنبور زد و سياوش نورپور تار نواخت؛ قطعاتي توسط گروه انجمن موسيقي کرمانشاه ( نجوا) اجرا شد و با دوزله نوازي (اجراي موسيقي محلي) ادامه پيدا كرد. رحيم معيني کرمانشاهي نيامده بود، اما پيامش را فرزندش خواند. محمدجواد محبت و بيژن ارژن شعر خواندند؛ نماهنگي هم از مراسم اعطاي نشان شواليه فرهنگ و هنر فرانسه به شهرام ناظري پخش شد. بلیط فروشی صورت نگرفت و تنها از طرف انجمن موسیقی کرمانشاه مهمانانی  به این مراسم دعوت شدند.دعوت نامه ها فقط به فعالان عرصه موسیقی و خانواده های آنان داده شد.

جناب آقای آرشام خرسند پور رییس انجمن موسیقی کرمانشاه و مسئول موسیقی ارشاد اسلامی استان  با لطفی که به من داشتند چند روز قبل از مراسم به من دعوت نامه شرکت در این نکوداشت را دادند که من هم به هر زحمتی بود کورش را هم با خودم بردم.روز خیلی خاطره انگیزی بود.جای همه عاشقان موسیقی خالی بود.شاید نزدیک به ۲۰۰ یا  ۳۰۰ نفر بیرون مانده بودند.البته مردم اطلاعی از اینکه شرکت در این مراسم برای عموم نبوده است نداشتند و به خاطر همین به امید تهیه بلیط آمده بودند .

به هر حال با سخنرانی خاطره انگیز استاد کزازی و ۳۰ دقیقه آواز خواندن استاد ناظری همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد.

این هم چند عکس از همان مراسم

 

این هم عکس من با استاد میر جلال الدین کزازی.کورش هم پشت سر ماست.

این امضا را استاد کزازی به کورش هدیه داد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386time 23:2  by Amin Davoudi | 
واقعا اگر باور کردید که ما یعنی بچه های گروه A تا همین الان یک کلمه درس خواندیم کاملااشتباه کردید

حوصله ما خیلی سر رفته بود پس تصمیم گرفتیم بزنیم به کوه و دشت و .............

با پراید مسلم یه سفر یک روزه از جنوب تا شمال شهر را گشتیم.مسلم که رانندگی میکرد.منم(امین) به

دستور عالیجنابان فقط یا ضبط خاموش روشن می کردم یا آهنگ را عوض می کردم.علی طبق معمول انتقاد

میکرد و فقط عکس میگرفت.یزدان هم از هردری سخنی گفت که اگر یزدان نباشه خنده هم نیست.کورش هم

به فاصله ۵ ثانیه یکبار میگفت هیچ نیستُ هیچ نیست.

خیلی خوش گذشت.یعنی مگه میشه کسی با یزدان بره بیرون و خوش نگذره انقدر خوش گذشت که وقتی

خواستیم خداحافظی کنیم و برگردیم خانه خودمان حال همه گرفته شد.

کی گفته شام هم رفتیم پیتزا خوردیم به حساب من بد بخت.

در کل به قول کورش هیچ نیست،هیچ نیست.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386time 22:18  by Amin Davoudi | 
این هم عکس های تولد کوروش.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386time 11:47  by Amin Davoudi | 

تیم فوتسال کلاس با نام پارس در مسابقات فوتسال هفته بسیج دانشگاه  شرکت نمود و با اشتباهات فاحش داوری و تغییر مداوم برنامه مسابقات با دو باخت پیاپی از گردونه رقابت ها حذف شد.

اما این مسابقات فواید زیادی برای کلاس ما به همراه داشت که به ذکر چند مورد بسنده می کنیم.

1-     برگزار نشدن چند جلسه conversation group

2-     به تعویق افتادن کلاس IELTS

3-     مصدومیت چند بازیکن

4-     انجام ندادن تکالیف درسی به دلیل خستگی ناشی از recovery بعد از بازی

5-     ؟؟؟

 

اسامی بازیکنان تیم پارس:

 

هاشم دهقان نژاد:دروازه بان

حسین حیدریان:دفاع آخر

مسلم سنگ سفیدی: کاپیتان بدون پست مشخص

کوروش آریایی:هافبک دفایی

امین داودی و یزدان چوب ساز:مهاجمین

علی صالحی:سرمربی،کمک مربی،پزشک، سرپرست تیم و ..........

و

 

فاتح رسولی: بازیکن آزاد( لازم به ذکر است که این بازیکن در اواسط دیدار پایانی بود که  ناگهان از جایگاه تماشاگران خود را به درون زمین بازی رساند و با بازی خیره کننده خود یک گل نیز به ثمر رساند تا پدیده بی چون و چرای مسابقات لقب گیرد)

 

با آرزوی تکرار موفقیت های خیره کننده  این تیم در رقابتهای سال آینده

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386time 17:40  by Amin Davoudi | 
 
home page
E-mail
archive
about the blog
Hi, welcome, enjoy

Yesterday is but a dream tomorrow is only a vision. But today, well lived, makes every yesterday a dream of happiness, and every tomorrow a vision of hope. Look well, therefore, to this day, for it is life, the very life of life .

Archives
اسفند 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
Categories
Medical advices: Dr.Jalal Nadimi
Poem: Kourosh Ariae- Amin Davoudi
Stories: Shadi Charganeh
Articles: Sahar Taghipour
Introducing Movies: Yazdan Choobsaz
Useful Websites: Ali Salehi
Idioms & Proverbs: Mahsa Pakrah
Homeworks: Amin Davoudi
Our exciting memories
Introducing Books: Sepideh Rasm
Short Story: Amin Davoudi
Links
ادبیات انگلیسی ورودی 85 دانشگاه رازی
 

 RSS

Headmaster: Amin Davoudi
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان